امشب حالم یجوریه نمیدونم و نمیتونم وصفش کنم به خیلی جاها فک میکنم اول به شرایط مردم به فقر به بیکاری به فحشا به فرهنگ به بی عدالتی به ازدواج به خیانت به لذت به شکنجه به خوبی به بدی و درنهایت به خودم به خواسته هام به گذشته به آینده به وظایفم به نقشم تو این دنیا به همه چیز فک میکنم اونم همزمان دارم فک میکنم دیگه نا ندارم واسه دیگران حرف بزنم چیزی رو تحلیل وبررسی کنم وقتی موقعیت تنهایی و خلوت فراهم میشه تمام افکار با موضوعات مختلف میاد سراغم خیلی میترسم از اینکه برام مشکلی پیش بیاد دوست دارم از تنهایی در بیام ولی به این فک میکنم با کی؟باچی؟و مهمتر به چه قیمت؟احساس میکنم ما آدما یک جوری شدیم طوری که خیلی سخت میشه باهم به تعامل برسیم یا باهم به خط پایان برسیم واقعا ایجاد روابط سخت شده مخصوصا واسه کسانی که فهمیدن حرف زدن نگاه کردن وقت و زمان احساس و عهدو وفا و...مسئولیت سنگینی داره تاوان داره نمیدونم چطور حرف هام رو بزنم ولی در حدی زدم که خالی شدم واقعا نوشتن تسکین دهنده هرچند مخاطبی نداشته باشی
چند توصيه ....ما را در سایت چند توصيه . دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 108