دوران دبستان هیچ علاقه ای به درس نداشتم با اینکه برادر و خواهرهای بزرگترم همیشه شاگرد اول بودن و جایزه میگرفتن و...
ولی این چیزها باعث نشد به درس خوندن علاقمند بشم
نه اینکه کند ذهن باشم یا تنبل ، باهوش بودم ولی علاقه نداشتم ،
خلاصه من اکثر روزها از مدرسه فرار میکردم برخی روزها فقط زنگ اول رو حاضر میشدم و با زنگتفریح پا به فرار میذاشتم و برخی روزها کلا نمیرفتم مدرسه از خونه میزدم بیرون ولی مدرسه نمیرفتم
من همیشه هم بازی مشترک بودم یعنی مثلا یه روز حسن فرار میکرد من هم بازی حسن میشدم یه روز اکبر فرار میکرد هم بازی اکبر میشدم و یه روز ...
برخی وقتها از فرار کردن خسته میشدم و گاهی دنبال بهانه بودم تا اخراج بشم
سوم دبستان یه معلم داشتیم خیلی مهربون بود نمیدونم چرا اواسط سال تحصیلی دیگه نیومد
بجاش یه خانم معلم دیگه اومد این برخلاف اون یکی خیلی خشک و عصبی بود
یه روز رفتم پای تخت سیاه نوشتم مرگ بر معلم جدید ، بعدا مبصر کلاس اومد پاکش کرد ولی کامل پاک نشده بود و معلم تونست جمله رو بخونه
بعدا از مبصر کلاس پرسید کی اینو نوشته مبصر منو لو داد
ولی هیچ وقت فک نمیکردم اون خانم معلم با اون اخلاق خشک و عصبی اش برخلاف معلم های دیگه تنبیه اش بدنی نباشه !
به هر حال اون زمان معلم ها بچه های شرور و تنبل رو با روش های مختلف کتک میزدن .یعنی بهتره بگم اجازه کتک زدن رو داشتن چون یه شیوه آموزشی بود حداقل تو مدرسه ما.
خلاصه اون معلم بد اخلاق منو برد پای تخت سیاه بعدا گفت همگی به ایشون نگاه کنید چند دقیقه ای منو اونجا نگه داشت ولی فک نمیکردم خجالت بکشم روش تنبیه جواب داد چون من خجل زده شده بودم
بعدا گفت به مادر یا پدرت بگو فردا بیان مدرسه منم بهترین گزینه رو انتخاب کردم یعنی به مادرم گفتم چون میدونستم تبعاتش کمتره ،
بعد از مدتها که از این قضیه گذشت خانم معلم با من صمیمی شد انقد که هنوز فامیلش یادمه خانم حصاری ،
بعدا یکی دوباری که مادرم رفته بودمدرسه به مادرم گفته بود این داماد آینده منه چند توصيه ....
ما را در سایت چند توصيه . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 35